تبليغاتX
بی مرز ترین دریا

 

بی مرز ترین دریا   

خانه ای کوچک اما دلباز برای انتشار عطر تو... شهیار قنبری        

 
من و صحرا
 

من از سفر میام با اسب خستگی

                                        از فتح یک سراب

با سایه بونی از گرمای آفتاب...

                                         نوازشم بکن... من از سفر میام

سلام. پس از مدتهای طاقت فرسا، دوری از بی مرزترین دریا برایم غیر قابل تحمل شده بود.اول می خواستم با یک خداحافظی به سراغ این دریای ۴ ساله بیایم. طاقتم نبود. اینجا بوی تمام خوبیها را دارد. به هر حال با یک سلام جدی آمدم. و به جدیت تمام خواهم ماند و خواهم نوشت ...

دلم برای دریا تنگ است ...

دلم برای تو تنگ است ای دلتنگی عزیز...

دلم برای صحرا تنگ است...

این نوشته تکه ای از سهم من و محمد علی بهمنی از دریاست...

                    دریا

دريا شدست خواهر و من هم برادرش

شاعرتر از هميشه نشستم برابرش

خواهر! سلام، با غزلي نيمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش

مي‌خواهم اعتراف كنم هر غزل كه ما

با هم سروده‌ايم جهان كرده از برش

خواهر زمان زمان برادركشي است باز

شايد به گوش‌ها نرسد بيت آخرش

با خود مرا ببر كه نپوسد در اين سكون

شعري كه دوست داشتي از خود رهاترش

دريا سكوت كرده و من حرف مي‌زنم

حس مي‌كنم كه راه نبردم به باورش

دريا! منم همو كه به تعداد موج‌هات

با هر غروب خورده بر اين صخره‌ها سرش

هم او كه دل زده‌ست به اعماق و كوسه‌ها

خون مي خورند از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو كم از ماهيان كه نيست

خرچنگ‌ها مخواه بريسند پيكرش

دريا سكوت كرده و من بغض كرده‌ام

بغض برادرانه اي از قهر خواهرش

محمد علی بهمنی

 

2 نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 3:28 قبل از ظهر  توسط نیما | 
دلخواسته ها
کس نمی داند کدامین روز می آید ... کس نمی داند کدامین روز می میرد...

متاسفانه هم اکنون خبر دار شدم که نازنین ترانه سرا، تورج نگهبان، درگذشت... آه درد بلند جریمه ... چقدر آه کشیدیم ... روحش شاد و یادش گرامی...

اما...

 

...روز آزادی ای رویا باف ای محال سر در گم کلاف

تکیه بر جای تو شاید نتوان زد به گزاف

آری اما همه سیمرغ و همه عاشق قاف

به تو پیوستن و رستن سفری ساده شدست

اینک اسباب بزرگی همه آماده شدست...

                                                                   شهیار قنبری

پیش از هر مطلبی گفته ام و باز می گویم... تمام کلمات خاص هیچ کدام از آن من نیست مرا تحسین نکن عزیز... تمام کلمات زیبا بر گرفته از دکلمه ها و ترانه های شهیار قنبری عزیز است که او را بسیار دوست می دارم...

بی جهت می رفت، تک به تک نگاههای آلوده به تمسخر را می دید اما ... اما می خندید. گویی مست شده، گویی تازه شده... گویی بزرگ شده... می رقصید و می چرخید در کوچه پس کوچه ها و خیابان ... کسی پرسید: مستی؟ گفت: عاشقم...

هنوز چشمم به در خشک نشده بود که آمدی... هنوز هوای خوب تو حس تازه شدن به من می داد... عزیزم تو را دیدم تو را نفس کشیدم دوباره... و چند باره... دوباره و دوباره... اینها حس من است از دیدن بزرگ ترانه سرای دلم... شهیار قنبری... باز هم زیبا گفتی و باز هم گل گفتی ... دوستت دارم ...

نام این دستنوشته را به نام برنامه ی زیبای تو را که بسیار دوست می دارم گذاشتم... کاش می شد این دستنوشته ها را بخوانی... کاش می شد...اما ترانه ای از تو مرا تسکین می دهد اینبار...

اولین بار اولین یار اولین دل دل دیدار

اولین تب اولین شب سرفه های خشک سیگار

زنگ آخر زنگ غیبت وقت خوب سینما بود

زنگ نور و زنگ سایه امتحان بوسه ها بود

اولین بار اولین بار آخرین فرصت ما بود

بهترین جای ترانه بهترین جای صدا بود

اولین بار اولین یار

کشف طعم بوسه تو مثل کشف یخ و آتش

کشف بی مرگی و ایثار کشف گستاخی آرش

اولین دروغ ساده اولین شک بی اراده

وحشت سر رفتن از عشق گریه های سر نداده

اولین بار اولین یار

اولین نامه کوتاه در شبی ساکت و سیاه

خطی از دلواپسی ها از من و تو تا خود ماه

اولین بغض حسادت کنج دنج شب عادت

بستری از درد و هذیان تا ضیافت تا عیادت

اولین بار اولین بار آخرین فرصت ما بود

بهترین جای ترانه بهترین جای صدا بود

اولین بار اولین بار اولین بار اولین بار ...

                                                 شهیار قنبری

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط نیما | 
ای همه این و آن من ... آن تو این تو شدم

               سلام به تو ای عزیز خانگی، ای بزرگوار ای جوانه یکدست...

قبل از هر چیز تشکر خاصی از عزیزان دارم. بزرگوارانی که بی مرزترین دریا را   با حضور آفتابی خود آرام نگه می دارند.

                             اوج منم غزل منم ... موج به اندازه تو...

بهار بی خزان 

                     کمی با من مدارا کن 

                                                 نمیدانم

                                                            شعر و اندیشه 

این بزرگواران به ساحل بی مرزترین دریا نشسته اند و با گفتارشان موج را به زیبایی می رقصانند و من هم تازه می شوم و سبک می شوم.

 از تمام دوستانی که با لطفشان موجی به این امواج اضافه کردند تشکر می کنم و دستشان را می بوسم.

و اما صحرا بزرگوار تر از آن است که از این دوست خانگی تشکر کنم اما او را می ستایم و این دستنوشته را به او پیشکش میکنم.

از مقدمه ها عبور می کنم و اینباز شاعر تر از همیشه، بارانی تر از هر روز و  راهی تر از سفر های ساده اما، از سید علی صالحی می گویم.

 

                                                     

 

فاصله‌ نامها


ميان شب و روز، فاصله‌ای‌ست
که گرگ و ميشِ گمان من و پسينِ آسمانش می‌نامند.


ميان سکوت و پچپچه، فاصله‌ای‌ست
که تصميمِ ترنمی در پسِ پنهانِ سينه‌اش می‌نامند.


ميان زادنِ پيله و آسمان پروانه، فاصله‌ای‌ست
که آرامشِ انتظار و ترانه‌ی تکاملش می‌نامند.


ميان گونه‌ی نوزاد و لبانِ نوبالغ من، فاصله‌ای‌ست
که سايه‌روشنِ ميلِ غريبِ ملکوتش می‌نامند.


ميان همين شد آمدِ اندوهِ آدمی، فاصله‌ای‌ست
که بغض بی‌قرار گريستنش می‌نامند.


ميان سرانگشتِ سرودن و اين دفتر سپيد، فاصله‌ای‌ست
که بارانِ بی‌امان تغزل و ترانه‌اش می‌نامند.


ميان ماه و اين کوچه‌ی منتظر، فاصله‌ای‌ست
که پرده‌پوشِ نابهنگامِ سحابی‌اش می‌نامند.


ميان فتيله و کورسوی کبريتِ نمور، فاصله‌ای‌ست
که ترديد تداوم شب بی‌پايانش می‌نامند.


ميان خواب شبانه و بيداری سَبَق، فاصله‌ای‌ست
که رويایِ سبکبالِ نوش‌انديشِ کودکانه‌اش می‌نامند.


ميان چکامه‌ی شبنم و رگبرگِ بابونه، فاصله‌ای‌ست
که خواهشِ خاموشِ تشنگی‌اش می‌نامند.


اما ميان من و تو ... ای تغزلِ مغموم! فاصله‌ای‌ست
که ميان همه‌ی مفاهيم آسيمه‌ام هنوز
ناميش نيست!
ناميش نيست!

 

                     سید علی صالحی/وقتی که رسیدیم قطار رفته بود/دفتر اول

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط نیما | 
غيبت سردي بود...

اي فرستاده سلامم به سلامت باشي...

بار ديگر باز گشتم، بازگشتم تا تو را نفس بكشم.

شب ترنم و ترانه

شب رگبار و آواز

شب گم شدن در هوي هوي آسمان و شب الهام زمين...

ناگهان و به ناگاه، پس از غيبتي دور از جنس نور اما....... اما ساده و سر سپرده اينك تلاش مي كنم كه ديگر بار بمانم و بخوانم و بنوشم غزلها و ترانه هاي باب و ناياب عزيزانم را.

براي آغاز مجدد آسمان را تحسين ميكنم و از حسين منزوي مي گويم:

مژگان به هم بزن كه بپاشي جهان من
 كوبي زمين من به سر آسمان من
 درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
 يك درد ماندگار! بليت به جان من
مي سوزم از تبي كه دماسنج عشق را
 از هرم خود گداخته زير زبان من
 تشخيص درد من به دل خود حواله كن
 آه اي طبيب درد فروش جوان من
 نبض مرا بگير و ببر نام خويش را
 تا خون بدل به باده شود در رگان من
 گفتي : غريب شهر مني اين چه غربت است
 كاين شهر از تو مي شنود داستان من
 خاكستري است شهر من آري و من در آن
 آن مجمري كه آتش زرتشت از آن من
 زين پيش اگر كه نصف جهان بود بعد از اين
 با تو شود تمام جهان اصفهان من

 

حسين منزوي/كهربا تا كافور/ غزل ۵۲

 

                                         درياي ما را به ميهماني گفته ها و نا گفته ها ببريد...

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط نیما | 
فقط دو نفر بودند...
... هنوز برای نفس کشیدن دیر نیست ... دیر کردم؟ نه ... اصلا ... اصلا ... الان میگم این بار من یعنی بدون شرح

خواهش می‌کنم از من سوال نکن

حالا سالهاست که من از رسم رويا به گريه رسيده‌ام.

چرا پروانه‌های مُرده‌ی مرا پس نمی‌دهيد

چرا کتابهای کهنه بر آب، آتش گرفته‌اند

چرا هيچ کسی با يک پياله آبِ خُنَک به کوچه نمی‌آيد؟ 

شعر نوبت از سید علی صالحی

نوبت


ما سه نفر بوديم
دستهامان بی‌سايه
سايه‌هامان بر ديوار
و چشمهامان رو به رد پای پرندگانی
که در اوقات روياها رفته بودند،
بعد هم اندکی باران آمد
ما دلمان برای خواندن يک ترانه‌ی معمولی تنگ شده بود
اما صدای شکستنِ چيزی شبيه صدای آدمی آمد.
سالها بعد، از مادران مويه‌نشين شنيديم
هيچ بهاری آن همه رگبار نابهنگام نباريده بود،
می‌گويند سال ... سال کبوتر بود.


ما دو نفر بوديم
يادهامان در خانه
خوابهامان از دريا
و لبهامان تشنه
تنها به نام يکی پياله از انعکاسِ نوشانوش،
بعد هم اندکی باران آمد
ما دلمان برای ديدن يک رخسار آشنا تنگ شده بود
اما صدای شکستن چيزی شبيه صدای آدمی آمد.
سالها بعد،‌ از مادران مويه‌نشين شنيديم
هيچ بهاری آن همه رگبار نابهنگام نباريده بود،
می‌گويند سال ... سال چاقو بود.


ما يک نفر بوديم
بعد هم اندکی باران آمد ...

بدون شرح!!!


 

2 نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط نیما | 
چقدر علامت سئوال؟؟؟؟؟؟؟
سلام... آسمان نیز یارای گفتنش نیست ...
خیلی دیر به روز کردم میدونم ، شما به بزرگواریتون ببخشید ، نبودم ، بودن و بودنم فرقی نداشت...بگذریم...
پرسشها پرسشهای بی گمان نفس گیر ... طوری که دیگه یارای گفتنم نباشه ... یه شعر از سید علی صالحی میخوام بذارم ، یکی از دلایل گم شدن من بود...


چقدر علامت سوال؟


چرا به شَک از خوابِ شب
هی حرف و حديثِ دور؟
چرا گمان بَد به دو ديده‌ی دريا؟
چرا چيزهای بی‌جهت، چراغهای شکسته ...؟
فقط همين دعای امروزِ آدمی‌ست
که مثلا به جرم ديدار گريه، گاه چشمهايمان را گروگان گرفته‌اند؟
وِل کن بيا همين حدود      
حالا سالهاست که به جرم گفت‌وگويی ساده حتی
ذهن و زبانِ دريا را به گروگان گرفته‌اند.
وِل کن بيا همين حدود
اصلا همه‌جا همين طور ترانه گران، گهواره شکسته و
چيزهای بی‌جهت بسيار است.
اصلا اوقات بسياری‌ست
که به جرم فقط لمسِ گونه در طعمِ اشتياق،
دل و دست مرا به گروگان می‌گيرند
اما من و شک حتی به خوابِ شب

                                                     ...

        و اما یادت باشه

اینک آن آواز پرواز بلند و  این خاموشی و زمین گیری؟

اینک آن همبستری با دختر خورشید

                                      این همخوابگی با مادر ظلمت؟

من که هرگز سر به تسلیم خدایان هم نخواهم داد!

گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد...

              

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط نیما | 
دقیقه ای تا انتها...

 

              خوب گوش کن که تو مرا هر آنچه هستم ببینی ...

  شب ِ گریز

خانه زخمی

درد رخمی

            سو سوی ستاره های بی ابر زخمی

آب خسته

باد خسته

       شعر می پیچد به گوشت

                     گوش اما از تکرار خسته

بغض مبهم!

        آرزوی مرگ مبهم

بغض مبهم ، درد زخمی با هر امید خسته

اینچنین خسته و زخمی

                 سایه ی شب هم گریزان ازوقت یاد ها و باد ها

روز آمد

            های ...

چه زود هنگام شب تن داده به شک سایه بودن

حال ثانیه های به صف نشسته

برای شکستن من و من ها

روز آمد

        من خسته

                مرگ مبهم

                     پای زخمی مرا

                                 بر بند بسته...

 

انگشتام تو گلوم گیر کرده ، داره خفم میکنه ...... آخه خودم خواستم

خودم خواستم که وقتی داد میکشم هیشکی صدامو نشنوه

دیگه خسته شدم ..... ازخنده های اونی که میشنوه اما بی تفاوته

 تو اما بی تفاوت نباش...

2 نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط نیما | 
سرت را می برد سرسری هر سایه ی بی سر!
رفته بودم تا ببینم این همونیه که باید ؟ اما وقتی برگشتم دیدم دیر شده . حالا اینو با شعر کیومرث منشی زاده تعریف میکنم .

آغاز يك پايان

در چشمهاي او هزاران درخت قهوه بود
كه بي خوابي مرا تعبير مي نمود
باران بود كه مي باريد
و او بود كه سخن مي گفت
ومن بود كه مي شنود
آواي ليمويي ليمويي ليموييش را
او مي گفت
بايد قلبهاي خود را
عشق بياموزيم
و من مي گفت
عشق غولي است
كه در شيشه
نمي گنجد
باران بود كه بند آمده بود
و در بود كه بازمانده بود
و او بود كه رفته بود 
                                                     ...

میعاد در لجن شعر مورد علاقه ی من از نصرت رحمانی . دوست دارم با تو تقسیم کنمش

میعاد در لجن

رقصید

پر زد ، رمید

از لب انگشت او پرید

[ سکه ]

گفتم: خط

 

پروانه ی مسین

پرواز کرد

چرخید ، چرخید

پر پر زنان چکید؛ کف جوی پر لجن.

 

تابید ، سوخت فضا را نگاهها

بر هم رسید

در هم خزید

در سینه عشق های سوخته فریاد می کشید:

ـ ای ؟ یأس، ای امید !

 

آسیمه سر بسوی " سکه " تاختیم

از مرز هست و نیست

تا جوی پر لجن

با هم شتافتیم

آنگه نگاه را به تن سکه بافتیم.

 

پروانه‌ی مسین

آیینه وار ! بر پا نشسته بود در پهنه‌ی لجن !

وهر دو روی آن

خط بود

خطی بسوی پوچ ، خطی به مرز هیچ

 

اندوه لرد بست

در قلبواره اش

و خنده را شیار لبانش مکید و گفت:

ـ پس ... نقش شیر ؟

رویید اشگ

خاموش گشت، خاموش

 

گفتم :

ـ کنام شیر لجن زار نیست ، نیست!

خط است و خال

گذرگاه کرم ها

اینجا نه کشتگاه عشق و غرور است

میعادگاه زشتی و پستی ست.

 

از هم گریختیم

بر خط سرنوشت

خونابه ریختیم.

                        ...

  هیس هیچی نپرس!(اگه می خوای چیزی بگی اول چشماتو ببند.)

         گفتم هیچی نپرس ... حالم خوب نیست ... می خوام نباشم ...

2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط نیما | 
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ چیزی نیست...
سلام ...

کسی گله نکنه. (دیر آمدن مهم نیست ، چگونه آمدن مهم است ...)

حرف برای گفتن بسیار زیاده اما چند تاشو بیشتر نمیگم ... البته شاید حجم نوشته ها بیش از اندازه فرصت ناب حوصله ی شما باشه . هر وقت احساس کردید خسته شدید دیگه نخونید تا بعدها اگر دوست داشتید بشنوید . این مهمه  که :

نتوان گفت که این قافله وا می ماند

خسته و خفته از این خیل جدا می ماند

این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنی

این سفر همره تاریخ به جا میماند

دانه و دام در این راه فراوان اما

مرغ دل سیر زهر دام رها می ماند

می رسیم آخر و افسانه ی واماندن ما

همچو داغی به دل حادثه ها می ماند

بی صدا تر ز سکوتیم ولی گاه خروش

نعره ی ماست که در گوش شما می ماند

بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ی ما

مرد با هر چه ستم هر چه بلا می ماند

 

فرصت دوباره ما شدن هم دیگر با قرقبانی خانه فروشان و مرگ اندیشان به نادیده گرفتن نام کسانمان منجلاب بی کسی خواهد آورد :

شين

من درد ها كشيدم ام از درازناي اين شب بلند
 با اين همه
 جهان و هرچه در اوست
به كام كلمه ي باز بي چراغي چون من است
من چكيده ي نور و
 عطر عيش و
 آواز ملائكم
وطنم همين هواي نوشتن از شرحه ي ني است
 همين است كه اين سكوت بي باده
بر بادم داده است
 ورنه علفزار اردي بهشت را
 كي بي وزيدن از سرمست بابونه ديده ايد

                                                              ...

این بار نمی تونستم از خودم بنویسم که این رو واگذار میکنم به فرصت بهتری که بشه بر پرده ی احساس چنگی کشید و نهراسید . 

                                             این تمام من نبود ...

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط نیما | 
گفتنی ها کم نیست ء من و تو کم گفتیم...

 

 سلام ........ نبودم ......... بازهم از دیر رسیدگانم اما منو انیطور قبول کن

         پای این کتیبه ی شکسته پا دراز کن ای همیشه خسته...

 

 حال خوشی ندارم..  از من انتظار شناختن کسی رو نداشته باشید، انتظار شعر نبرید که من   خود دردم .

 

 حالم بده دلم واسه تو لک زده

 النگو ها همه بی تو

 ترانه ها همه بی من..... حالم بده

 حالم بده ... حالم بده

 ...................................................................

 اما این تمام من نیست.... اینجا هوا سرد است ....

 اینجا ناتمام من است و دنیایی از خود خود تو

 اینجا حضور ماست

 اینجا دلشوره ی ساده نبودنت فریاد بر میکشد

 اینجا سادگی تو با زلالی تو پیوند میخورد

 اینجا میعادگاه نام توست

 آنجا نام  دیگری تو را به دلهره وا میدارد

 اما مپندار که کوتاهی دستانم نور جاودانه خورشید را از من بگیرد

 که وجودم خواهش سوزش از نور است اما دست بسته

 آری فرصت غنیمت است

 فرصت گفتگوی پنهانی با تو غنیمت است

 بگو اما نگران درد شنونده مباش

 بگو اما غرور نی نی چشمانت را فروببند

 بگو...

 نیاز به گفتن نیست که در هم بودم بر هم بودم ...

                             اما خود خودم بودم...

 اما برای تو می نویسم تو که درد مرا میفهمی

 مینویسم که بدانی یادم هست

                              یادت نیست...

 می خوام خاطره ای رو زنده کنم ...

 برف ..... زمین مثل قندیل دل خستگان

 که تو را میخواهد ببلعد تا فرصت خوب ما شدن باشد

 ناز اشکای درختان سر به فلک اما بی بر

 اما می دونم روزی باز خواهی گشت

 این باز هم تمام من نبود

 خواهش می کنم تمام دوستان بدونید اینا درد دل بود ...

 نبینم تو نظرا چیز دیگه ای نوشته بشه

 جدی بگیرید چون بعضیا گیر داده بودن چته

 من واضح تر نمیتونم بگم چون دل درد شدیدی می گیرم

 آخه  فریدون مشیری میگه:

 می بینمت هنوز به دیدار واپسین

 گریان در آمدی که :((فریدون خدا نخواست))

 غافل که من بجز تو خدایی نداشتم

 اما دریغ و درد نگفتی که چرا نخواست

 فعلا کافیه .......

                 سبز باشید سبز و آفتابی...

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 2:48 قبل از ظهر  توسط نیما | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
  (طراح قالب)

 

بهار بي خزان

نوشته های تلخ من

دلشکسته

شعر و انديشه

م ا ن ت ا ن ا

خالي

خالي

خالي

خالي

خالي

 

لوگوها